تبليغاتX
گاه نوشت

گاه نوشت

 

این شعرو سال گذشته از یه مجله خوندم که اسمش یادم نیست:

 

  آن مغربی که یلدا به مشرق می رسد

 پرنده ها و درختهای ذهن پاییزی من

 جهانم را ترک می کنند

 و به خواب زمستانی می روند

 اما من از بوی تو مست می شوم

 و به بهانه ی عشق

پا برهنه

 در کوچه های مه گرفته ی لندن

 آنقدر می دوم تا به ایران برسم.

 

شاعر: استیوی اسمیت

مترجم: حمیدرضا امیرافضلی

 

 یلدا مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1390ساعت 22:36  توسط ارزو  | 

 

یادمان باشد کسی مسئول دلتنگیها و مشکلات ما نیست!

اگر ردپای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید!!

 که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم!!!!!!!!!!!!!!!!

 

حسین پناهی

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 11:47  توسط ارزو  | 

 

 

یاد من باشد فردا دم صبح

به نسیم از سر مهر سلامی بدهم

و به انگشت نخی خواهم بست

 که فراموش نگردد فردا

با همه تلخی و ناکامی ها

زندگی شیرین است

و بشکرانه ی دیدار نسیم هر صبح

زندگی باید کرد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 15:35  توسط ارزو  | 

 این بابا و آن بابا

یه بچه کلاس اولی بود با معلم خودش در رابطه با درس بابا مشکل داشت :

 

صدای ناز می آید،

صدای کودک پرواز می آید،

صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.

معلم در کلاس در س حاضر شد ، یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا ، همه برپا ، چه برپایی شد آن برپا،

معلم نشئتی دارد ، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد،

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها برجا .

معلم گفت فرزندم بفرما، جان من ، بنشین ،

چه درسی ؟ فارسی داریم؟

کتاب فارسی بردار، آب و آب را دیگر نمی خوانیم ،

بزن یک صفحه از این زندگانی را.

ورق ها یک به یک رو شد.

معلم گفت فرزندم ببین بابا،

بخوان بابا،

بدان بابا،

عزیزم این یکی بابا، پسر جان آن یکی بابا، همه صفحه پر از بابا

ندارد فرق این بابا و آن بابا ،

بگو آب و بگو بابا ، بگو نان بگو بابا

اگر بخشش کنی با میشود با ، با

اگر نصفش کنی با می شود با ، با

تمام بچه ها ساکت ، نفس ها ، حبس در سینه ، به قلبی همچو آئینه .

یکی از بچه های کوچه بن بست ، که میزش جای آخر هست  و همچون نی فقط نا داشت ، به قلبش یک معما داشت ،

سئوال از درس بابا داشت.

نگاهش سوخته از درد ، لبانش زرد ، ندارد گوئیا هم درد ، فقط  نا داشت.

به انگشت اشاره او سئوال از درس بابا داشت ،

سئوال از درس بابای زمان دارد

تو گوئی درس هایی بر زبان دارد

صدای کودک اندیشه می آید،

صدای بیستون ، فرهاد ، یا شیرین ، صدای تیشه می آید ، صدای شیرها ، از بیشه می آید .

معلم گفت فرزندم سئوالت چیست ؟؟

بگفتا آن پسر : آقا اجازه ، اینکی بابا و آن  بابا ، یکی هستند ؟؟

معلم گفت آری جان من ، بابا همان بابا ست .

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد .

معلم گفت : فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته ؟

پسر با بغض گفت : این درس را دیگر نمی خوانم .

معلم گفت : فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است ؟

پسربا گریه گفت این درس رنگین است دوتا بابا ، یکی بابا ، تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟

چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوش حال است ؟؟؟

تو میگوی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟

چرا بابای آرش میوه از بازار میگیرد ؟؟؟

چرا فرزند خود را سخت در آغوش میگیرد ؟؟؟

ولی بابای من هر دم ذغال از کار میگیرد؟؟؟

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟؟؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ، ولی بابای من تار است ؟؟؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست میدارد ؟؟؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر،  به  زور و ظلم می کارد ؟؟؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟

چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد ؟؟؟

چرا بابای من هر روز میپوسد ؟؟؟

چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است ، ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریانست ؟؟؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟

چرا بابای من با زندگی قهر است ؟؟؟

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند ،

بروی گونه اش اشکی ز دل برخواست ،

چو گهر روی دفتر ریخت ،

معلم روی دفتر عشق را می ریخت ،

و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش .

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر ، یکی بابا در این درس است و آن بابا دیگر نیست

پاکن را بگیرید ای عزیزانم

یکی پاک کردند و معلم گفت :

جای آن یکی بابا

خدا را در ورق بنویس

و خواند آن روز

خدا بابا

تمام بچه ها گفتند :

خدا بابا

 شاعر: پور عباس

+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 10:41  توسط ارزو  | 

 

 رنگ

مانده تا برف زمین آب شود;

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر,

نا تمام است درخت,

بهتر آن است که برخیزم,

رنگ را بردارم,

روی تنهایی خود نقش مرغی بکشم.

 

سهراب

+ نوشته شده در  جمعه 3 دی1389ساعت 12:10  توسط ارزو  | 

 

پسندیدگان تورا به تو جستند, بپیوستند‚ ناپسندیدگان تو را به خود جستند, بگسستند‚

نه او که پیوست, به شکر رسید‚ نه او که بگسست, به عذر رسید.

ای برساننده در خود و رساننده به خود‚ برسانم که کس نرسید به خود.

 

"کشف الاسرار‚ج اول,ص 699"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت 12:11  توسط ارزو  | 

در آغاز هیچ نبود‚ کلمه بود و آن کلمه "خدا" بود.

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود‚ و با نبودن چگونه میتوان بودن؟؟؟

و خدا بود و با او عدم‚ و عدم گوش نداشت.

حرف هایی هست برای گفتن‚ که اگر گوشی نبود نمیگوییم.

و حرفهایی هست برای نگفتن.

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرفهای شگفت, زیبا و اهورایی همین هایند.

و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که

برای نگفتن دارد.

حرفهای بی تاب و طاقت فرسا,

که همچون زبانه های بی قرار آتشند.

و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند.

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

 

"عارفانه های دکتر شریعتی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آذر1389ساعت 14:53  توسط ارزو  | 

 

توی یکی از همین خونه ها‚ همین نزدیکی ها‚ دل یکی آتیش گرفته. از روی بوم هم که نیگا کنین میبینین که از توی پنجره ی یکی از همین خونه ها آتیش میریزه بیرون. دل یکی آتیش گرفته. تو اومدی اما کمی دیر. از ته یه خیابون دراز. مث یه سایه ی نگرانی. کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی. به من میگن چیزی نگو. نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش میگیره. دل یکی اینجا داره خاکستر میشه. کمی دیر اومدی اما یه راست رفتی سر وقت دل یکی و دست کردی تو سینه ش و دل ش رو در آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی سر جاش. واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه. یکی داره تو چشات غرق میشه. یکی لای شیارای انگشتات داره گم میشه. یکی داره گر میگیره. دل یکی آتیش گرفته. یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دل ش شاید خنک شه. میون این همه خونه که خفه خون گرفتن‚ یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر میشه. یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه.

یکی میخواد نیگات کنه. نه‚ میخواد بشنفتت. میخواد بپره تو صدات. یکی میخواد ورت داره ببردت اون بالا و بذارتت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نیگات کنه. یکی میترسه از نزدیک تماشات کنه. یکی میخواد تو چشات شنا کنه.

یکی این جا سردشه. یکی همه ش شده زمستون.یکی بغض گیر کرده تو گلوش داره خفه میشه. وقتی حرف میزدی‚ یکی نه به چیزایی که میگفتی که به صدات‚ به محض صدات گوش می داد. یکی محو شده بود تو صدات. یکی دل تنگه. توی یکی از همین خونه ها‚ همین نزدیکی ها‚ دل یکی آتیش گرفته. کسی یک چیکه آب بریزه رو دل ش شاید خنک شه!!!!

 

    

پ ن: هر چند وقت یه بار دلم واسه کتاب چند روایت معتبر از مصطفی مستور واقعا تنگ میشه شاید صد بار این کتاب رو خوندم اما امروز که دستم گرفتم و متن بالا که اینجا گذاشتم رو میخوندم دقیقا حس درونیه منو بازگو میکرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 آبان1389ساعت 16:18  توسط ارزو  | 

 

  نسیمی دمید٬از باغ دوستی ٬ دل را فدا کردیم.

 بویی یافتیم از خزانه ی دوستی٬به پادشاهی٬بر سر عالم ندا کردیم٬

 برقی تافت از مشرق حقیقت ٬آب و گل کم انگاشتیم٬و دو گیتی بگذاشتیم.

 یک نظر کردی ٬در آن نظر بسوختیم و بگداختیم.

 بیفزای نظری و این سوخته را مرهم ساز و غرق شده را

 دریاب که:می زده را هم به می دارو و مرهم بود.

                                                                خواجه عبداله انصاری.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 11:42  توسط ارزو  | 

دل من دیر زمانیست که می پندارد

      دوستی نیز گلی است

             مثل نیلوفر و ناز

                    ساقه ی ترد و ظریفی دارد ...

                             بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

                                        جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 23:10  توسط ارزو  |